::"کــلاس مهــــربونی"::
سلام عزیزان.
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما تیریک میگم و از همتون التماس دعا دارم.قرار بود 31 شهریور آپ کنم ولی نشد.شما این آپ رو واسه 31 شهریور در نظر بگیرید.
باز آمد بوی ماه مدرسه /بوی بازیهای راه مدرسه
بوی ماه مهر ماه مهربان/بوی خورشید پگاه مدرسه
هیچ وقت با شنیدن این شعر ناراحت نمی شدم و دلم نمی گرفت ولی حالا دلم بیشتر از همیشه گرفته. حتماً می پرسید چرا؟ دلیلش اینه که من دیگه مثل هرسال با دوستام نیستم و چون درسم تموم شده دیگه نمیتونم حس خوب دانش آموزی رو بچشم.شاید براتون عجیب باشه که یه نفریه همچین حسی نسبت به دوستاش داشته باشه،شاید بعضی از شما هم یه همچین حسی داشتید.راستش این وابستگی از جایی شروع شد که: تازه انتخاب رشته کرده بودم ،رشته ی حسابداری ولی اصلاً از ریاضی خوشم نمیومد دلیلش هم معلم هایی بود که از دوران راهنمایی به بعد داشتیم .منو از ریاضی متنفر کرده بودن ولی وقتی سال دوم دبیرستان
معلم حسابداری مون اومد عاشقش شدم درسشو خوب می خوندم همیشه سعی می کردم ازم راضی باشه و اینطور هم شد خیلی خوب درس می داد ،درکمون می کرد تا اینکه سال سوم هم معلم ریاضی مون شد ولی نه تنها از ریاضی متنفر نبودم بلکه جذبش شدم تا اینکه تو امتحان ترم اول نمره ی 20 گرفتم نمره ی غریبی بود اونم تو درس ریاضی از اونجا بود که فهمیدم یه معلم چقدر میتونه تو سرنوشت یه دانش آموز نقش داشته باشه.
بهتره یه کمی از خودم بهتون بگم تا منو بیشتر بشناسید.
خیلی احساسا تی ام.شاید با خودتون بگید دخترا اصولاً احساساتی هستن ولی من با همه فرق می کنم اینو خیلی ها بهم گفتن خودم هم متوجه شدم که بیش از حد احساساتی ام ولی چی کار کنم دیگه، نمیتونم بی تفاوت باشم.با اجازه ی دوستان عزیز یه صحبتی هم داشته باشم با همکلاسی های جیگر و معلم های عزیزم.
سلام معلم های عزیزم.سلام همکلاسی های جیگرم.سلام کلاس مهربونی.آخه کجایید شما؟؟؟
راستش این 3 ماه خیلی برام سخت گذشت . هرشب هوای دلم ابری بود و چشمام بارونی و گونه هام خیس اشک. آخه هروقت به اون روزا فکر می کردم نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم. الانم که دارم می نویسم همین طور اشک می ریزم.
بهتون احتیاج دارم تنهام نذارین شما که منو می شناسید یه کم زیادی احساساتیم.
نمیدونم چه جوری درد دوریتونو تحمل کنم .نمیدونم اصلاً می تونم یا نه.
دلم خیلی براتون تنگ شده .هروقت عکسامونو نگاه می کنم با خودم میگم چه قدر زود دیر شد با خودم میگم چی می شد اون روزا دوباره تکرار می شد.
بچه ها جونم دلم بدجوری براتون تنگ شده.واسه حیاط مدرسه واسه کلاسمون واسه نیمکتامون واسه معلم های عزیزمون. واسه خانم شهریاری که این 2 سال آخرو برام بهشت کرد. . از همین جا می خوام بگم که خیلی دوستون دارم و طاقت دوریتونو ندارم. می خوام بگم دلم واسه خاطره های قشنگتون تنگ شده .
خانم کریمی دلم واسه شما هم خیلی تنگ شده دلم می خواد مثل همیشه بیام پیشتون و باهاتون درد دل کنم . وای که چه درد دلی بشه.فقط شما می تونید آرومم کنید.
فردا اول مهر میام مدرسه تا ببینمتون و از این بی قراری نجات پیدا کنم.
جا داره اینجا یادی هم کنم از دبیر عربیمون که خیلی با ایشون جور بودم آخ که چقدر دلم هوای اون شوخی هاتونو کرده اگه بدونید که چقدر دلم واسه تیکه های باحالتون تنگ شده ولی فردا روز امید منه چون میام مدرسه و میبینمتون .صیح امید نزدیک است.به امید دیدار.
درآخر فرا رسیدن ماه مهر رو به دانش آموزا تبریک و به امثال خودم تسلیت میگم![]()
از شما دوستان عزیز هم ممنونم که پای حرف های این دل شکسته نشستید.![]()


